آنکه دانست، زبان بست
وان که ميگفت، ندانست...
چه غمآلوده شبي بود!
وان مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگيخت سگان را به صداي ِ سُم ِ اسباش بر سنگ
بيکه يک دَم به خيالاش گذرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:39 قبل از ظهر  توسط غروب
|
ميان ِ ماندن و رفتن حکايتي کرديم
که آشکارا در پردهي ِ کنايت رفت.
مجال ِ ما همه اين تنگمايه بود و، دريغ
که مايه خود همه در وجه ِ اين حکايت رفت.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط غروب
|
به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامي که شانههايم |
|
| |
از وبال ِ بال |
|
| |
خميده بود، |
و در پاکبازی معصومانهی گرگ و ميش
شبکور ِ گرسنهچشم ِ حريص |
|
| |
بال ميزد. |
به پرواز
شک کرده بودم من.
□
سحرگاهان
سِحر ِ شيریرنگي نام ِ بزرگ |
|
| |
در تجلي بود. |
با مريمي که ميشکفت گفتم: «شوق ِ ديدار ِ خدایات هست؟»
بيکه به پاسخ آوايي برآرد
خستهگي باززادن را |
|
| |
به خوابي سنگين |
|
| |
فرو شد |
همچنان |
|
| |
که تجلّي ساحرانهی نام ِ بزرگ; |
و شک
بر شانههای خميدهام
جاینشين ِ سنگيني توانمند ِ بالي شد
احساس ِ نيازی
نبود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:17 قبل از ظهر  توسط غروب
|
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمدهبودم، پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفرهای كه تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالي شبهای عيد، همسايه!
صداي گريه نخواهی شنيد، همسايه!
همان غريبه كه قلك نداشت، خواهدرفت
و كودكی كه عروسك نداشت، خواهدرفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد
و سفرهام كه تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پياده آمدهبودم، پياده خواهمرفت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط غروب
|

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ، علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم (*)
استاد ح.منزوی
* :دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط غروب
|
ونوس
دوشیزۀ مرده
برهنه از شکوفه و نسیم
سر ریز از نور بی انتها.
دنیا را پشت سر گذاشت
سوسنی از پنبه و سایه،
خیره از شیشه ها
به گذر گاهی بی انتها.
دوشیزۀ مرده
عشق را از درون در بافت.
گیسوی درازش
در کف ملافه ها ناپدید شد.
(فدریکو...)
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط غروب
|
متن کامل دفاعیات مسعود شصت چی

من اشتباهیم...
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟ من بی دفاعم.
من شریف تربیت شدم. من شریف بزرگ شدم. نه کسی منو میشناخت، نه کسی بنده رو میدید. نه ثروت مند بودم ونه هیچ چیز دیگر.
همه ی سهم من از زندگی کار کردن در زیرزمین اداره ی بایگانی بود، لای پرونده ها.
من ساده بودم. من همه چیز رو باور میکردم. من با هیچ مخالفت نمیکردم. سرم به کار خودم بود و شریف بودم.
من نمیخواستم به بانک برم، من نمیتونستم طبیب باشم، من نمیتونستم سرهنگ باشم، من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم، اما توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم. برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران. و من به همه احترام میگذاشتم، من به همه احترام میگذاشتم و من شروع کردم به بازی کردن، شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم رفت که کجام و همه ی اینهایی که میگند مال من نیست، حق من نیست و من اشتباهیم...
تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود.
اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم بر نداشتم. من هیچ چیزی رو توی جیبم نذاشتم، من از سهم کسی نزدم. من فقط اشتباهی بودم.
خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم، خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم. من فقط اشتباهیم.
چه دفاعی از خودم بکنم؟ من بی دفاعم.
حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم.
جناب قاضی من از هیچکس توقعی ندارم...
خدایا تو منو ببخش... حالا بگوييد چه كسي اشتباهي ما را بد بخت ميكند
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط غروب
|
در مورد شکیلا

شکیلا در 13 اردیبهشت 1341 در تهران به دنیا آمد و کوچکترین فرزند خانواده می باشد
. او از سنین کودکی به موسیقی علاقمند بود و در میهمانیهای خانوادگی هنرنمایی می کرد . در 9 سالگی به دعوت یکی ازهنرمندان به اجرای برنامه در یک شوی تلویزیونی پرداخت و همان سبب شد دست اندرکاران رادیو و تلویزیون از او دعوت کنند خوانندگی را به طور حرفه ای ادامه دهد ولی به علت مخالفت خانواده او به ادامه تحصیلش پرداخت و فعالیت هنریش را محدود به شرکت در مسابقات هنری مدارس و جشنهای خانوادگی کرد.
در سن 15 سالگی مدتی نزد مرحوم استاد محمود کریمی به یادگیری ردیف های موسیقی پرداخت ولی متاسفانه به علت انقلاب هنرستان تعطیل شد و پس از چندی شکیلا برای ادامه تحصیلات دانشگاهی به آمریکا سفر کرد . او در رشته موسیقی کلاسیک به تحصیل پرداخت و تصمیم گرفت بالاخره به آرزوی دیرینه خود جامه عمل بپوشاند . در سال 1368 اولین آلبوم خود را به همکاری بابک افشار به بازار روانه کرد و تاکنون 11 آلبوم به دوستداران خود در سر تاسر دنیا تقدیم کرده است .
شکیلا از عوایل فعالیت هنریش مجذوب اشعار مولانا بود و به همین جهت در هر یک از آلبوم های خود آثاری از این اشعار گرانقدر را اجرا کرده است .
به گفته چندی از صاحب نظران تلفیق اشعار مولانا با صدا ملکوتی شکیلا در روخ شنونده ثأثیر بسزایی دارد .
شکیلا دارای دو فرزند می باشد . شهراد و بهراد که 16 و 13 سال دارند . او شغل مادری را در درجه اول اهمیت می داند و به همین دلیل قسمت عمده ای از وقت خود را به نگهداری از فرزندانش اختصاص داده است .
آرزوی نهانی شکیلا بازگشت به وطن و اجرای برنامه در شهرهای بزرگ ایران است.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط غروب
|